المحقق السبزواري
732
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
قومس « 1 » بگرفت . نوح بن منصور ترسيد ، به سبب آنكه او مردى صاحب كفايت و شهامت بود ، به تدارك حال او مشغول شد و تاش سپهسالار را با هفت هزار سوار به حرب او نامزد كرد كه برود « 2 » و آن كار را به كفايت مقرون سازد « 3 » كه تاش عظيم خردمند و روشن راى بود ، و از مضايق امور نيكو به در شدى ، و فيروز جنگ بود ، و از هيچ كار بيمراد برنگشته بود ، و از هيچ حرب شكسته نيامده ؛ و تا او زنده بود ، كار آل سامان طراوت و رونق تمام داشت . چون امير نوح در اين واقعه بسيار متأمّل بود ، كسى فرستاد و اسكافى را بخواند و گفت : « من از اين امر عظيم هراسانم كه ماكان مردى دلير « 4 » است و با مردى و دليرى كفايت دارد « 5 » و سخىّ است و از ديالمه همچو او كم افتاده ، بايد كه با تاش موافقت كنى و هرچه در اين لشكركشى از او فوت شود ، تو به يادم « 6 » دهى . و من در نيشابور مقام [ 355 / مج ] خواهم كرد تا پشت لشكر به من گرم باشد ، بايد كه هر روز مسرع با نامهء تو به من رسد « 7 » و هرچه شده باشد ، در آن نامه ثبت كنى . » اسكافى گفت : « فرمانبردارم . » با تاش از بخارا برفت و از جيحون عبور كردند با هفت هزار سوار . پس ، امير تاش لشكر را خلعت داد و با عزمى درست روى به رى نهاد . ماكان با ده هزار مرد جنگى مسلّح « 8 » بر در رى نشسته بود كه تاش برسيد « 9 » و از شهر درگذشت و در مقابل فرودآمد . رسولان آمد و شد كردن گرفتند و چون ماكان مغرور بود ، رايها بر مصاف قرار گرفت . تاش پير گرگى بود ، چهل سال سپهسالارى [ 293 / چ ] كرده و از آن قسم وقايع بسيار گذرانيده ، ترتيبى « 10 » نيكو كرد ، و لشكر او غالب آمدند و ماكان كشته شد . تاش روى به
--> است . خوار اينك بخشى است در جنوب شرقى تهران . معجم البلدان ، ج 2 ، ص 394 ؛ معين ، فرهنگ فارسى ، اعلام ، ج 5 ، ذيل خوار . ( 1 ) . « قومس » معرّب كومس ( - كومش ) است . كورهء بزرگى بوده در جنوب كوههاى طبرستان كه مركز آن شهر مشهور دامغان بوده است . معجم البلدان ، ج 4 ، صص 414 و 415 . ( 2 ) . چ : « برو » . ( 3 ) . همان : « ساز » . ( 4 ) . همان : « دلبر » . ( 5 ) . همان : « دار » . ( 6 ) . همان : « ياد » . ( 7 ) . همان : « برسد » . ( 8 ) . همان : « مصلح » . ( 9 ) . همان : « رسيد » . ( 10 ) . همان : « تربيتى » .